تبليغاتX
@@دلتنگی@@
@@دلتنگی@@
قالب وبلاگ

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:4 ] [ رز زرد ] [ ]

فکر کردن به تو ،

کار شب و روز من شده ،بس که حالم گرفته است

چشمانم غرق در اشکهایم شده ….

دیگر گذشت ،

 تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…

انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم…
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….

دیگرگذشت ،

حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….

دیگر بس است ،

تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟

در حسرت یک لحظه آرامشم ،

 دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…
تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی….

گرچه از همان روز اول میخواستمت ،

 گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ،

 اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟
سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ،

 دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ،

 این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ،

هنوز هم دلت نیامده و خیالت ،

خیال مرا پریشان کرده ….

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:39 ] [ رز زرد ] [ ]

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من …

همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم …

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:37 ] [ رز زرد ] [ ]

در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها

این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار

میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟

نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است

انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است

خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال…

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم

مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو….

بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود….

این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی

و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم

پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟

مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی….

خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟

تا هر جا باشی من نیز میمانم…

عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،

هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست

چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که

دلم تمام دلخوشی اش به توست…

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 13:11 ] [ رز زرد ] [ ]

ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 8:59 ] [ رز زرد ] [ ]

که چند بایدت این گونه زیست سرگردان

چه اوفتاده که از خلق می شوی پنهان

کسی بجز تو، نکرداست در خرابه مکان

بسی بلند بنا قصر و زرنگار ایوان

چرا به ملک سیاهی، سیه کنی وجدان

ببین چگونه به سر می برند وقت و زمان

گهت به دست نشانند و گاه بر دامان

تو را ضمیر، بد اندیش و الکن است زبان

نخورده ایم بسان تو هیچ گه غم دان

زنیم در چمنی تازه، هر نفس جولان

ندیم سرو و گل و سبزه باش در بوستان

بشوی گرد سیهی ز دل، نه ای شیطان

چو مرده ای به زمستان و فصل تابستان

گرسنه خواب مکن، چون شغال بی دندان

بزرگ باش و میاموز خصلت دونان

سیه دلی چو تو، هرگز نداشت بخت جوان

که کار سخت، ز کار آگهی شد است آسان

بیا بخانه ما، باش یکشبی مهمان

تو بد شدی، که شدند از تو خوبتر دگران

جلیس بزم بزرگان و همسر شاهان

گهم به خانه نگهداشتند و گه به دکان

کمال جوی و سعادت، چه خواهی از نقصان

هماره می نتوان زیست غمگن و حیران

ز سوگ بی گه خود، خلق را مکن گریان

ز فال شوم تو، بس خانمان که شد ویران

چو بلبلان، به کدامین چمن پریدی، هان

ز من به کس نرسیده است هیچ گونه زیان

تفاوتی است میان من و دگر مرغان

ز ما گذشت چو برق و نگه نداشت عنان

ولی نه بوم سیه روز، مرغکی خوشخوان

برای همچوم منی،‌شوره زار شد شایان

نداد دیده ما را نصیب، جز پیکان

نه مردمی است ز همسایه خواستن تاوان

نچید طایر آگاه، چینه از هر خوان

چرا دهیم گرانمایه وقت را ارزان

به از پریدن بی گاه و داشتن غم جان

که صحن تنگ همان است و بام تنگ همان

چه خوشدلی است در آباد دیدن زندان

چه غم، به چشم تو گر بی هشیم یا نادان

نقاوتی نکند روز تیره و رخشان

به میهمانیم ای دوست، هیچ گاه مخوان

که بوم را نه ازین خوشدلی بود، نه از آن

که همچو دور جهان، سست عهد بود انسان

نه خواجه ماند و بانو، نه شکر و انبان

به رهگذر بکشندت به صد ستم، طفلان

نه زشت ماند و نه زیبا، چو راز گشت عیان

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 8:50 ] [ رز زرد ] [ ]

آب و هوای دلم آنقدر بارانیست

که رخت های دلتنگی ام را

مجالی برای خشک شدن نیست

اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است . . .

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 13:49 ] [ رز زرد ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس